خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

نوشته‌ی بعدی

برگشتم بلاگفا

اینجا رسماتعطیل شد

من متعلق به اینجا نیستم

درهم!

 آهنگ نوشت:اینجا ببین چه ریتم آرومی داره!

برفی نوشت:
داره برف میاد!داره بــــرف میاد!داره بـــــــــــرف میاد!
اونم چه بـــــــرفی!ریز و منظم و یه دست و پاک و زیاد!!
کاش همینجوری بباره!
دوس دارم برم برف بازی و اونقدر گوله برفی پرت کنم و گوله برفی بخورم که تمام دست و پام از سرما بی حس بشه!
بعد یه لیوان چای خوشرنگ کنار بخاری و یه نفس عمیــــــــق!
بری کنار پنجره  و دوباره هوس برف کنی و سرما…. وای!!!!!!!
خدایا شکرت!!

عروس و هاجر:

توی یکی از میادین شهر به صورت نمادین ماکت بیعت پیامبر و حضرت علی رو گذاشتن.چند متر اون طرف تر توی همون میدون نمادی از کعبه ساختن و ماکت هایی از حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل و هاجر که دارن دورش طواف میکنن.

دیشب مامان که اومده بود خونه میگفت:

توی میدون … عروس و داماد آورده بودن برای فیلمبرداری و عروس خانوم داشت دور نماد کعبه طواف میکرد مثلا!از قضا چادر سفید سرش بود

مامان میگفت: “معلوم نبود کدوم هاجره٬کدوم عروس!قاطی شده بودن!

آنتن:

ما جزو اولین ساکنان این مجتمع هستیم.همون روزای اول سکونت و مستقر شدنمون یه میله ی ۵ متری خریدیم روی پشت بوم وصل کردیم و آنتن تلویزیونمون رو روی اون وصل کردیم

چند وقتی بود تنظیمات تلویزیون بهم خورده بود.یعنی ما فکر میکردیم حتما باد  زده تنظیماتش بهم خورده!
امروز کسی رو آوردیم درست کنه،دیدیم نه خیر!آنتن خوبمونو دزدیدن و به جای اون کابلمونو به این وصل کردن!یه آنتن زنگ زده ی از رده خارج عهد دقیانوس!!!!!مجبور شدیم یکی دیگه بخریم!ببین مردم چه بدبخت شدن که واسه یه آنتن نهایت سی هزار تومنی دزدی میکنن!!!

جالب اینه که روی اون میله ای که ما گذاشتیم روی پشت بوم،یه عالمه آنتن وصل کردن!یعنی ما بخوایم از اینجا بریم باید آنتن همسایه ها رو روی کف بوم بچینیم آیا؟

ـــــــــــــــ

 مامان نشسته پای کامپیوتر داره یه سری آهنگ گلچین میکنه تا همه رو با هم ردیف کنه و گوش کنه٬دیگه داره اعصابم بهم میریزه.صدای اسپیکر بلنده.یه آهنگ میزاره همین آدم میره توی حس آهنگ٬آهنگو عوض میکنه.داره فقط انتخاب میکنه دیگه.

توی اتاق خودم نشستم و این هارمونی آهنگ ها رو میشنوم!منم میزنم تو فاز خل بازی!آهنگ که شاد میشه بشکن میزنم و میزنم روی میز و ….آهنگ که غمگین میشه هم یه سری ادا اصول دیگه!xlove_huh.gif : 29 par 34 pixels.صدای داداشمو میشنوم که مثلا تیکه میندازه.میگه “این اکس خورده؟” cuckoo.gif : 29 par 18 pixels.هرهر میزنم زیر خنده.انگار بیشتر شارژ میشم nerdylaff.gif : 23 par 29 pixels.و میام ادامشو توی هال اجرا میکنم trenchcoat.gif : 42 par 31 pixels.که هم صدا داشته باشن هم تصویر!!!!

دیگه همین!

دوباره عیدتون مبارک

خدافظ!

پ.ن:دلم برای بلاگفام تنگ شده.یه سری بهش بزنید.خالی از لطف نیست

آهنگ نوشت:وصف حال نیست.ولی دوسش دارم چون آرومه و پر از حس! اینجا

 

بعدانوشت(ساعت 1 نیمه شب):نمیشه یه پست هی تیکه تیکه اضافه نوشت داشته باشه؟چرا میشه!
یه چیزی ته دلمه که نمیدونم چجوری باید بگم
امممممممممممم
از حضور در جمع شماها خیلی خیلی احساس آرامش میکنم.حضور در جمعی که متشکل از گروهی خانوم و آقای فهیم و متشخصه!
توی این یه ماه و اندی که از یک سالگی اردیبهشتی تمام عیار گذشته انگار اقبال بهش رو کرده و تازه داره جون میگیره.البته این به هیچوجه به معنای نادیده گرفتن عزیزای قدیمی تر نیست.آخ مبادا پری من که از اولین روزا یارم بوده به دل بگیره!قدم به قدم اومدیم و حالا دایره ی دوستانم وسیع تر و پربار تر شده!
میدونید چیه؟
یه وقتایی یهو خجالت میکشم.میگم آخه من این وسط چی دارم برای گفتن؟وسط گروهی که اکثرشون از بسیاری نظرها ازم بالاترن.تجربه.سن و سال (البته فقط اینا ملاک نیست  درک و فهم هم هست)تحصیلات و و و !میخوام بگم که قدردان این لطفتون هستم و سعی میکنم لایق این همه محبت باشم.ذره ذره خودمو بالا بکشم و لایق دوستیتون باشم!
یه چیزی از ته دلم!
شدیدا احساس آرامش میکنم!
از حضور ….
نه!نه! اسم نمیبرم!یکیتون هم از قلم بیفتین هیچی جز شرمندگی نمیمونه برام!
امشب شب ولایت علیه!همیشه و همه جا یارتون و یارم باشه الهی آمین!
همین…!

 

 

اول نوشت: عید همه مبارک!شب بزرگیه!شب ولایت!برام خیلی عظیمه!امشب از اون شبا بود که دلم نمیومد سلام نمازمو تموم کنم …. 

یه جوریم الان.دیدم “دانشگاه با طعم باران” آپ کرده.مثل همیشه رفتم که بخونمش…ولی مثل همیشه نبود.خداحافظی کرده!بعد از این همه وقت!اون هم اینحا کم مشکل نداشت!اما من یکی به نوشته هاش عادت کرده بودم.درسته که همیشه براش کامنت نمیزاشتم و شاید اصلا نمیدونست خواننده ای به نام “تینا” داره! به فکر فرو رفتم!منم خیلی کارای مهمی دارم!چند سال آینده ی زندگیم خیلی سرنوشت سازه که نباید بازی بازی تباهش کنم که جای برگشت و پشیمونی نداره! ترسیدم از روزی که منم بیام خداحافظی کنم و بگم “من رفتم”!امیدوارم هیچوقت به چنین جایی نرسم. در راستای جلوگیری از رسیدن همچین روزی تصمیم گرفتم کمتر بیام.شاید طی روز اصلا نیام.پست ها رو هم هر روز ننویسم! آخه بعضی وقتا طی روز اتفاقی میفته که دوس دارم بنویسمش! خب در اون صورت هم شب مینویسم فقط.طی روز دیگه نمیام!.فکر کنم اینجوری خیلی بهتر باشه.کامنتا رو هم شب به شب جواب میدم.و همون موقع هم به اونایی که آپ کردن سر میزنم

هیچ معلوم هست اینجا چه خبره؟؟؟اون از نیلوفر دانشگاه با طعم باران ٬ بعدش هم آنی دالتون و حالا هم پرهام وارژه !

چرا همه پست خداحافظی نوشتن شب عیدی؟!به خدا هراس دارم از باز کردن بقیه ی بلاگ های مورد علاقه م!

منبع نوشته ی زیر:مجله چلچراغ

مهمترین و حتی عجیبترین خبر از نگاه صفحه کلاسور این است که مهرداد بذرپاش اعلام کرد:20 درصد سهمیه در کنکور برای زوج های جوان دانشجو که قصد ادامه تحصیل در مقاطع کارشناسی ارشد و و دکتری دارتد اختصاص خواهد یافت.او گفت:این سهمیه همانند سهمیه ایثارگران و نخبگان برای دانشجویان متاهل در مقاطع کارشناسی ارشد و دکترا در نظر گرفته شده است.با این حال رییس سازماان جوانان،دانشجویان کارشناسی را فراموش نکرده است.او در این باره گفت:”در حال حاضر به دلیل انبوه ورودی،لحاظ چنین سهمیه ای برای مقطع کارشناسی میسر نیست.”در نتیجه بعید نیست در آینده ای نه چندان دور این طرح شامل حال بچه های 19-18 ساله هم بشود.

تموم شد همین

همین؟همین خودش کلیه!!!!!

اولا که فقط مونده مثلا برای بچه های کارمندا و تعاونی ها و … سهمیه بزارن!

اصلا فوق لیسانس چه ربطی به ازدواج داره؟!

و مسخره تر از اون خط آخرش بود!

همه دارن میگن ازدواج مال وقتی که آدم به یه ثبات روحی و شخصیتی رسیده باشه!حالا شما فکر کن دختر یا پسری که دیروز مدرسه میرفتن و هنوز توی عوالم میز و نیمکت و نگاه های دزدکی هستن بشینن سر سفره ی عقد!!!!

این طرح های بی پشتوانه ی فکری فقط به بالا بردن آمار ازدواج فکر میکنن!

اما آیا فقط همینه!

آمار طلاق بعدش رو کی میخواد جمع کنه؟!فقط به زور میخوان همه رو مزدوج کنن.بعدش خدا کریمه!

هممون میدونیم بعد از ورود به دانشگاه چقدر تغییر کردیم!

من توی خانواده ی روشنی بزرگ شدم.اصلا محدودیتای رفت و آمدی یا معاشرتی نداشتم (البته این به معنی بی بند و باری نیست)سالی که پیش دانشگاهی بودم با خودم فکر میکردم دانشگاه در من تاثیر زیادی نخواهد داشت.چون نه محدودیت برخورد و معاشرت داشتم.مطالعه م که بالاس  و و و …

این فکر خیلی بسته و کودکانه س.اما اون موقع من اونطوری فکر میکردم.وارد دانشگاه که شدم اونقدر تغییر کردم که خدا میدونه.البته منظورم از تغییر، رشد فکری و ارتقای اخلاقی و اجتماعی و … هست.میدونم که همتون میدونید چی میگم

حالا فکر کنید بچه ای که هنوز هیچی از زندگی نمیدونه با چنین تسهیلاتی وسوسه بشه و خانواده هم اگه کمی بسته باشه فکر میکنه حتما درسته دیگه!

دور و برم ازدواج های با سن پایین زیاد دیدم و در اکثر مواقع وقتی دختر و پسر به ثبات میرسن تازه میبینن که اشتباه کردن!

لطفا نگید قدیما همه سن پایین ازدواج میکردن و … اون یه مقوله ی جداس!

خلاصه که خدا آخر عاقبتمونو بخیر کنه با این افکاری که معلوم نیست از دکان کدوم عطاری بیرون میاد!!!!

 

خاص نوشت فقط مختص دوستان:رسما و اکیدا از تمام دوستان خواهش میکنم اون بحث بی نتیجه رو با اون جنابان تموم کنید!کسی که منطقش منطق خودشه و به هیچ صراطی مستقیم نیست و مدام صراطش نوسان داره(!!!) اصلا لایق دیده شدن نیست!تا الان هم زیادی به خودش و … بها دادیم!وقتی کسی بلاگداری رو با حکومت داری مقایسه میکنه دیگه میشه تا ته حرفشو خوند!!به خیالشون من به زباله دان تاریخ پرتاب شدم!پرتاب راحتی بود من هیچی حس نکردم!نه دوستانم رو از دست دادم نه محبوبیتم رو!نه حس و حال نوشته هامو!
و نیز لازم به ذکره که وجود عده ای قلیل و اندک به هیچ وجه دید من رو نسبت به اینجا تغییر نداده!همچنان دوستانم رو دوست دارم و از خونه ی مجازیم لذت میبرم و ذره ای ذره ای ذره ای روند اینجا رو تغییر نخواهم داد!چون این منم!من واقعی!هر کی دوس داره بیاد و قدمش سر چشم!هر کی هم دوست نداره بره که نه کسی دعوتش کرده نه جلوی رفتنشو گرفته!البته این تیکه ی آخر شامل حال دوستان عزیزتر از جان نیست!
اونایی که تینا رو میشناسن خوب میدونن تینا نه اهل توهینه نه هتاکی!وبلاگ تینا بر پایه ی احترام متقابل و حفظ حریم ها و حرمت ها اداره شده و بعد از این نیز!
تنها ایرادی که به خودم میگیرم اینه که به عده ای بیش از حد بها دادم!اتفاقا تجربه ی خوبی شد!میدونم از این به بعد چیکار کنم!
لویی پاستور بعد از این که آزمایشگاهش و تمام بند و بساطش سوخت و با خاک یکسان شد گفت: “خدا رو شکر!اشتباهاتم سوخت.میتوانم از اول شروع کنم”

اون بزرگ در مقابل اون فاجعه چنین حرفی زد.حالا این که … !!!!!
وقتی بهت اتهام هتاکی به کسی زده میشه که حتی سال به سال وبلاگت نمیاد دیگه خب میشه تا تهش و اعتبارشو خوند!

اما دست آویز خنده ی خوبی برای همتون درست شد!اینو توی ایمیل و کامنت های خصوصی زیادی دریافت کردم و خوندم!

و حرف آخر!

تینا اگر میخواست خیلی راحت میتونست جواب قاطع و برنده ای بده اما هرچی فکر میکنم میبینم وقت و توانم رو میتونم صرف اموری مهم کنم!

پس همونجوری که اول گفتم رسما و اکیدا از تمامی دوستانم خواهشمندم دیگه اون بحث بی نتیجه رو ادامه ندین

بزارین با خیال کم آوردن من، پرتابم به زباله دان تاریخ،ادب شدنم،نادم و پشیمون شدنم از هتاکی های بیشمار(!!!!!!!) و … خوش باشن!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آهنگ نوشت:اینجا

مامان فیلم نیمه ی ماه رو گرفته بود امروز.همون که گلشیفته فراهانی و هدیه تهرانی بازیگرانش هستن.یه جورایی شبیه یه فیلم مستند بود و حوصله ی دیدنش رو نداشتم
آما!!!!

مامان یه عالمه چیپس و پفک خریده بود و آورد که با فیلم بخوریم!

درسته که من فیلمو دوست نداشتم.اما چیپس و پفک رو که دوست داشتم!اینجوری بود که کنارشون نشستم و تا وسطای فیلم رو هم دیدم.آخه دیدن اون فیلم بالاخره بهتر از خیره شدن به دیوار روبرو بود!

فکر کن با شور و شوق به دیوار خیره بشی و چیپس و پفک بخوری!!!!

کار ما رو میبینی؟!

همه همزمان با دیدن فیلم،چیپس و پفک هم میخورن!من همزمان با خوردن چیپس و پفک،فیلم هم دیدم!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه چیزی در مورد یه طرح جدید خوندم که اگه تصویب بشه قطعا دو تا که چه عرض کنم چند تا شاخ درمیارم!
لطفا نپرسید چی!چون نمیگم!فردا مینویسم در موردش!

چند تا کتاب و فیلم و کارتون هم هست که میخوام در موردشون بنویسم که هنوز وقت نکردم!

راستی اینجا چند نفر چپ دست هستن؟

دلیل این رو هم نپرسید!نمیگم!اینم یه پسته!

کار و روح تازه و آرزو

88/9/12

آهنگ نوشت:اینجا

این روزا درگیری های خوشایندی پیدا کردم.زندگیم توی مسیر خوبی افتاده.مهمترین خبر این چند روز اخیر اینه که مجددا کار پیدا کردم!و از اول هفته دارم میرم سرکار!البته یه جورایی!

چند وقتی بود که دوباره به فکر کار کردن افتاده بودم.همون حضور اجتماعیش،این که حس کنی مفیدی،این که اونقدر قابل هستی که کاری بهت سپرده میشه کلی روی روحیه ی آدم تاثیر داره!و آدم کمتر این شکلیmoodswingf.gif : 19 par 18 pixels. dislikesmiley.gif : 32 par 18 pixels.میشه!

انگار وقتی دغدغه ها و فکرهای واقعی داشته باشی آزادتری!یعنی هرچی بیشتر درگیری داشته باشی و سرت شلوغ تر باشه،فکرت آزادتره!چون اونقدر مسائل حقیقی هستن که دیگه هرچیز کوچیکی برات نشه کوه!اصلا دیگه توی اولویت بندی های شخصیت یه سری از مسائل خارج از منظومه ی روزگارت قرار میگیرن redxsmiley.gif : 64 par 51 pixels.و از دور خارج میشن!البته مسلما درگیری داریم تا درگیری!

رفتم پیش منشی رییس دانشکده مون و گفتم آقای فلانی من دنبال کار دانشجویی میگردم.یه هفته نشد که توی همون بخش اداری دانشکده ی خودمون برام کار جور کرد!آشنا بودن با عوامل محیط اینجور وقتا بدرد آدم میخوره!

ساعتش خیلی خوب و مناسبه.صبح ها باید 9-8:30 اونجا باشم و توی این چند روز هم هر روزش کارم تا ظهر تموم شده و اومدم بیرون.قسمتی که من مشغول شدم امور مالی دانشکده هست و کارهای محوله به من هم یه جورایی در همین زمینه س.که در مشغول شدنم،آماری بودنم هم خیلی موثر بود!البته هنوز اونقدری نگذشته که دقیقا بتونم بگم چیکار میکنم و چیکار نمیکنم!اما در کل راضیم!توی اون واحد یه میز و صندلی اداری برای من آوردن.قراره تا چند روز دیگه یه سیستم هم در اختیارم باشه!به اون محیط حس خوبی دارم.در مورد حقوقش چیز زیادی نمیدونم.فقط میدونم مقدار ناچیزیه!اما هدف من توی این برهه،از کار کردن صرفا درآمدش نیست.و دیگه اینکه به صورت ضمنی حالیم کردن شاید وقتی مدرکمو گرفتم همونجا موندگارم کنن که این خیلی عالیه!syellow1.gif : 21 par 29 pixels.

یه جوریه!شما فکر کن من که تا دیروز از ارباب رجوع های اون واحد بودم،امروز جزو کارمندانش هستم!عکس العمل بچه ها خیلی جالبه!اول که تعجب میکنن و بعد هم نمیتونن حین حرف زدن خنده شونو نگه دارن!خب خنده داره دیگه!نشستم اونجا و یکی از وظایفم اینه که در نبود مسئول مربوطه پاسخگوی مراجعین باشم!یعنی دوستان و آشنایان خودم!

کادر اداری هم که یه جور دیگه!
از اونجایی که من سال آخرم،همشون منو میشناسن و وقتی من رو توی واحد میبینن میخندن و تبریک میگن و …!دیروز مدیر گروهمون اومده بود کار داشت.برگشته به مسئول واحد میگه “آماریا شما رو به کار گرفتن یا شما آماریارو؟” با خنده البته!
خلاصه که خوبه!

پیاده روی های طولانی رو هم مجددا از سر گرفتم که در این مورد هوای سرد و لذت بخش هم بی تاثیر نیست!سر ظهر که از دانشگاه بیرون میام یه مسافت طولانی رو پیاده میام که حدودا دو ساعت زمان میبره!به شدت احساس زنده بودن میکنم این روزا!

و یه مساله ی دیگه اینکه تصمیم دارم یه سری از پست ها رو از آرشیوم به اینجا بیارم و ادامه شون رو در اینجا بنویسم.مثلا دو تا پست هست به نام “دنیای من” که خواهم آوردشون.این پست ها شامل علایق و آرزوهام هستن.میارم اینجا و در یک دسته ی جدا ادامه شون رو هم خواهم نوشت تا یه روز که خیلی دور نیست،وقتی تحقق پیدا کردن،برگردم  بخونمشون و از سر آرامش و رضایت به روی خودم و خدام لبخند بزنم

بی ربط نوشت:اینو نیگا چه باحاله!kickedoutsmile.gif : 65 par 32 pixels.

سه نقطه! و نه بیشتر!

این روزها آسمان نیز با ما دو رنگی می کند

خورشید عالم تابش را تحمیل می کند

آفتاب را بر سرمان می ریزد

***

از پشت پنجره می نگری

می پنداری که چه گرم و دلچسب است

اما نمی دانی آنکه گرم و دلچسب است، دل ِ ساده ی توست

نه این آفتاب بی رمق و خاصیت پاییزی!

 

 

پ.ن: خداوند را شاکرم که از عزت نفس، تربیت مناسب و اصالت خانوادگی برخوردارم. که این سه مهم تا به حال از بسیاری آفات و حرکات دورم نگه داشته و بعد از این نیز!

راه برو ببینم!

قدم های او همیشه سنگین و خسته است
انگار پاهایش را میکشد
انگار نای حرکت ندارد
هر که نداند خیال می کند کوه کنده است
بی خبر از آن که پیشه اش تن پروری ست!

****************

قدم های چست و چابک آن دیگری گویی ترانه می سرایند
ترانه ی زندگی!
تن او نیز با آوای قدم هایش همخوانی ندارد
تنی خسته از ساعات طولانی کار و بار سنگین زندگی!

****************

اما نه!

قدم ها ناکوک نیستند
همسازند
همساز ِ همساز!
قدم ها آوای درون را ساز می کنند
آوای روحی خمود و راکد!آوای روحی درگیر و پرامید و زنده!

****************

بعدانوشت: پ.ن حذف شد و متعاقبا تمام کامنت های مرتبط با اون.با عرض معذرت از همه
دوباره داشت بحثی قدیمی و بی فایده شکل میگرفت
نه اعصابشو دارم نه حوصله شو
این مطلبی هم که خیلی دوسش دارم داشت تحت اشعاع قرار میگرفت.

سلام!
حتما الان میگی این که قرار بود نیاد امروز پس چی شد؟!
خب خودم بهت میگم چی شد!
یه شانس توپ!goodluck.gif : 52 par 43 pixels.
امتحانم کنسل شد مثل باقلوا!yaysmiles.gif : 96 par 45 pixels.افتاده 2 هفته ی دیگه!!!

بچه ها جونم واقعا ببخشید بخاطر پست قبل.ولی واقعا هیچ جور دیگه ای نمیتونستم خودمو آروم کنم….

امتحان کنسل شد ولی فرق زیادی به حال من نداره چون من تمام این هفته رو براش خونده بودم و خلاصه نویسی کرده بودمofficesmiley.gif : 60 par 56 pixels.و آماده بودم یه جورایی.ولی فقط یه جورایی!nerdylaff.gif : 23 par 29 pixels.به این دلیل که از اول ترم تا حالا اصلا نخونده بودم و برای اولین بار میخوندم اثبات ها و قضیه ها همه توی ذهنم قاطی شده بود!ولی مسلما از پسش برمیومدم!مثل اینکه یادتون رفته ها!به من میگن تینا!
انیشتین رو دیدی؟من تیناشونم!rockingchair2.gif : 34 par 39 pixels.
حالا یه فرصتی پیش اومده تا سر فرصت بخونم و یه نمره ی خوب بگیرم لااقل!
بگذریم!

 

تمام این دو روز تعطیلی رو من بیچاره پای آنالیز بودم.یکی توی سر خودم میزدم دو تا توی سر جزوه ی بدبخت!

 

 

دو سه هفته پیش از دانشگاه یه خودکار آبی خریدم.جزو معدود دفعاتی بود که هم خیلی روانه.هم خوشرنگه.در کل دوسش دارم.مارکشو تازه کشفیدم.خیلی خوبه!
دیروز برای مسئله حل کردن و کلا چرکنویس دلم نمیومد ازش استفاده کنم.400 تومن خریده بودمش!اصولا من وقتی از جیب خودم خرج میکنم کلی حسابگر میشم!
القصه! در به در توی خونه دنبال خودکار میگشتم و انگار نسل خودکار منقرض شده بود توی خونه ی ما و به جز خودکارای من هیچ خودکاری نبود!
رفتم سراغ مامان!بهش گفتم “مامان!یه خودکار الکی نداریم به من بدی؟!
مامان میگه “واسه چی میخوای؟”
گفتم “واسه چرکنویس میخوام.خودکار خودمو 400 تومـــــــن خریدم!”
همچین گفتم 400 تومـــــــــــــن انگار منظورم 400 هزارتومن بوده!
مامان غش کرده بود از خنده! میگه “با همون بنویس.تموم شد من میخرم برات”
بنده هم با یه نیش باز برگشتم توی اتاق و با خودکار خوشرنگ روانم شروع کردم به زندگی!!!!!!
واقعا نوشتن با یه خودکار خوشرنگ روون که رنگ هم پس نمیده یعنی زندگی!

 

 

بگید ببینم چند نفرتون “محاکمه در خیابان” رو دیدید؟
از اون فیلمای بی نظیریه که لحظه ای ازش رو نمیشه از دست داد!
پر از فکر و لحظه های نفس گیر شاید!
در کل عــــــــــــــــــالی بود!
هیچی نمیگم تا خودتون ببینید!
ولی از من به شما نصیحت اکید (!!!) از دست ندینش!

دیگه همین

خیلی خسته هستم.میخوام برم.

مهمترین دلیل برای وجود این پست،این بود که بگم واقعا حالم خوبهawwsmiley.gif : 66 par 42 pixels.

مرســــــــی

فردا شب پستی میزارم که خودم خیلی دوسش دارم.از اون پست ها که در دل خودم جای خاصی دارن

اینو گوش کنید.دوسش دارم خیلی!

گوش کردی؟

آره!نمی ترسم!

آخ آخ آخ!

اگه واقعا قیامتی باشه!اگه بهشت و جهنمی باشه!

دماری از روزگار فرشته ی عذابِ این دنیاییم درمیارم خودش بگه آفرین!

قربونت برم خدا!

نشونم بده که جای حق نشستی!

پ.ن:اهالی وردپرس!کامنتای پست ها رو نمیشه بست اینجا؟

بعدانوشت:

آی خدا میشنوی؟

خیلی به من بدهکاری!خیـــــــــــــــــلی!

یه عـــــــــــــمره که به من بدهکاری!

دیگه بَسَمه!

بعدا ترنوشت:حالم خوبه.واقعا خوبم.اینو نوشتم که بیشتر از این شرمنده ی احساستون نباشم.فردا نیستم.پس فردا میام و مینویسم

ممنون که هستین.و باز همون سوال همیشگی.کی میگه اینجا مجازیه؟

خدمتتون عرض کنم که سلام!goldstar.gif : 33 par 49 pixels.

این پست قرار بود مطلبی باشه در مورد اینکه چرا من از بلاگفای عزیزم دل کندم و چرا به اینجا اومدم و اینا!

اما الان با یه بدبختی به نام “امتحان میان ترم آنالیز” دست به گریبانم و مغزم به جز توضیح در مورد قضایا و اثبات اونا چیزی رو ساپورت نمیکنه!furious.gif : 60 par 42 pixels.

در نتیجه اون مطلب موکول میشه به دوشنبه شب بعد از امتحان.البته اگه زنده از جلسه بیرون اومدم!smileyskull.gif : 43 par 55 pixels.

فعلا که تمام شب و روزم شده قضیه و ادعا و اثبات و توپولوژی و حجره ی باز و بسته و ….!jokersmile.gif : 74 par 45 pixels.

راستی عید همتون هم مبارک پیشاپیش!champis2.gif : 57 par 76 pixels.

احتمالا تا دوشنبه پست دیگه ای نمینویسم!redxsmiley.gif : 64 par 51 pixels.

ولی از اونجایی که به اینجا معتاد شدم اونم از نوع خفن (!!!) احتمالا این پست در روزهای آتی چند عدد پینوشت خواهد داشت!

باید امشب چند تا قضیه و اثبات دیگه هم بخونم و بنویسم!writing.gif : 44 par 49 pixels.

دعا کنید مغزم دچار مرگ نشه از این اراجیف به دردنخوری که دارم میریزم توش!nobrain2.gif : 19 par 30 pixels.

خدافظ!clown.gif : 47 par 43 pixels.

شنبه نوشت(7/9/88):شب تا دیروقت نشسته بودم و درس میخوندم.صبح کمی دیر بلند میشم.چشم که باز میکنم مامانو میبینم.چون دیشب دیر خوابیدم همونجا توی هال خوابم برد.مامان داره صبحانه میخوره.و منو هم سر میز میخونه.چقدر خوبه که مامانت خونه باشه
با تلفن حرف میزنه و صدای خنده ش توی خونه میپیچه.چقــــدر خوبه که مامانت خونه باشه
تا یکی دو ساعت دیگه هم بوی قورمه سبزی از آشپزخونه بلند میشه بدون اینکه من حتی به آشپزخونه سر زده باشم.بازم چقدر خوبه که …
میره و میاد و آهنگ میزاره واسه خودش.یه گوشه میشینه و استراحت میکنه.به کارای خونه میرسه.هرچند وقت یه بار یه سری به منم میزنه و …

چقــــــدر خوبه که …!

خدایا شکرت!

نوشته‌های قدیمی‌تر »